مرامنامه

 

استفاده و کپی برداری از تمامی مطالب

 

وبلاگ بلامانع می باشد، چنانچه مطلب یا

 

لینک مفیدی دارید که احساس می کنید

 

می تواند به بهتر شدن این وبلاگ کمک

 

کند، لطفا آن را در قسمت نظر بدهید درج

 

نمایید یا به آدرس  

 

skills.share@yahoo.com  ایمیل

 

کنید. چنانچه مایل باشید مطلب ارسال

 

شده با نام خودتان در وبلاگ منتشر می

 

شود. ما را از نظرات خود بهرمند سازید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 و ساعت 14:15 |
ترجمه فارسی  the tell tale heart

درسته!عصبی بودم، خیلی وحشتناک عصبی بودم و هستم . اما چرا می گویید دیوانه ام؟ بیماری حس هایم را قوی کرده بود تخریب ویا گنگ نکرده بود. ازهمه بیشتر حس شنیدن را. همه چیز آسمان و زمین را می شنیدم. چیزهای زیادی از جهنم می شنیدم. چطور می توانم دیوانه باشم؟ گوش کنید! و ببینید که چطور در سلامتی و آرامش می توانم کل داستان را برایتان تعریف کنم.

ممکن نیست بتوانم بگویم که چطور این فکر به ذهن ام رسید و شب و روزم را شکار کرد.
منظورخاصي نداشتم. خشم نبود. پیر مرد را دوست داشتم. هیچ وقت با من بد رفتاری نکرد. هیچوقت به من توهین نکرد.اشتیاقی به طلاهایش نداشتم. فکرکنم مسئله چشم اش بود! بله همین !
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 5:58 |
ترجمه : "The Story of An Hour"

با اطلاع از آنکه خانم ملارد Mallard مشکل قلبي دارد، توجه ويژه‌اي شد تا خبر مرگ همسرش را در آهسته‌ترين حالت ممکن به او بگويند.

اين جوزفين Josephine، خواهرش بود که با جملاتي دست و پا شکسته و اشاراتي پنهان که مخفيانه آشکار ميشد، خبر را گفت. دوستِ همسرش، ريچاردز Richards هم آنجا بود، نزد خانم ملارد. و او کسي بود که هنگام رسيدن خبر حادثه‌ي راه‌آهن، به انضمام اسم برنتلي ملارد Brently Mallard در بالاي ليست اسامي کشته شدگان، در دفتر روزنامه بود، و تنها به اندازه‌اي به خودش وقت داد که با تلگراف بعدي از حقيقتِ امر مطمئن شود، تا آورنده‌ي خبر بد اشتباهي نباشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 5:57 |

ترجمه The Lottery"

آسمان صبح 27 ژوئن صاف و آفتابی بود. با گرمایی تازه از یک روز کاملاً تابستانی. گلها با اشتیاق عمیقی شکوفه می‌دادند و دشت کاملاً سرسبز شده بود. حوالی ساعت 10 بود که مردم دهکده بتدریج در میدانی که بین اداره پست و بانک قرار داشت گردِ هم آمدند. در بعضی شهرها که جمعیت مردم بسیار زیاد بود، بخت‌آزمایی تقریباً دو روز طول می‌کشید و از 26 ژوئن شروع می‌شد. در این شهر که تنها در حدود سیصد نفر سکنه داشت تمام مراسمِ بخت‌آزمایی فقط دو ساعت بطول می‌انجامید. بنابراین این برنامه در ساعت ده صبح شروع می‌شد و فقط تا زمانی ادامه می‌یافت که به روستائیان اجازه می‌داد برای صرف شام به خانه‌ی خود بروند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 5:55 |

The Betترجمه

Anton Chekhov

شب پاییزی تاریکی بود. بانکدار پیر، آرام آرام داشت مطالعه می کرد و در ذهن خود میهمانی ای را بیاد می آورد که پاییز پانزده سال پیش ترتیب داده بود. آدمهای باهوشی در آن میهمانی حضور داشتند و مکالمه ای بسیار جالب توجه پیش آمده بود. در خلال سایر مسایل، در مورد مجازات اعدام صحبت کردند. مهمانان، که میانشان روزنامه نگار و تحصیل کرده کم نبود، از نقش بسیار ناپسند اعدام، گفتگو کردند و آن را یکی از ابزارهای کهنه و غیراخلاقی مجازات شمردند. برخی از آنان این تفکر را داشتند که شایسته است که مجازات حبس ابد بطور جهانی جایگزین مجازات اعدام شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 5:52 |
Old Man at the Bridge ترجمه

پيرمرد بر سر پل

 

پيرمردي با عينکي دوره فلزي و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روي رودخانه پلي چوبي کشيده بودند و گاريها، کاميونها، مردها، زنها و بچه ها از روي آن مي گذشتند. گاريها که با قاطر کشيده مي شدند، به سنگيني از شيب ساحل بالا مي رفتند، سربازها پره چرخها را مي گرفتند و آنها را به جلو مي راندند. کاميونها به سختي به بالا مي لغزيدند و دور مي شدند و همه پل را پشت سر مي گذاشتند. روستاييها توي خاکي که تا قوزکهايشان مي رسيد به سنگيني قدم برمي داشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 5:50 |

Misery ترجمه

اندوه

 آنتوان چخوف

غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی كه تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران می‌نشیند.

"یوآن پوتاپوف" درشكه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌ها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حركت ایستاده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 5:47 |

ترجمه A Young Boy's Ambition

زماني كه يك پسر بچه بودم، تنها يك آرزوي دائمي بين رفقاي من كه در روستايي در غرب رودخانه مي سي سي پي هستند وجود داشت و آن اين بود كه قايقران كشتي بخار باشي . ما آرزوهاي گذراي ديگري هم داشتم اما آنها فقط گذرا بودند هنگامي كه يك سيرك مي آمد و مي رفت در حالي ما را ترك مي كرد كه همي ما مي خواستيم دلقك بشويم . حالا ما  اميدواريم كه اگر زنده بوديم و آدم خوبي هم بوديم خدا به ما اجازه خواهد داد كه دزد دريايي باشيم . اين آرزوها به نوبه خود كمرنگ مي شد ، اما آرزوي قايقران بودن براي هميشه باقي ماند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در جمعه بیست و سوم بهمن 1388 و ساعت 22:49 |
ترجمه The Handsome and Deformed Leg

دو نوع آدم در دنيا وجود دارد اگرچه آنها داراي درجه سلامت ثروت و وسايل رفاهي در زندگي خود هستند،

 ولي عده‌اي خوشبخت مي‌شوند و عده‌اي ديگرتيره بخت و اين ناشي از نگرش  متفاوتي است كه نسبت به

 چيزها، آدمها، وقايع، و تاثير آنها بر ذهنشان است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در جمعه بیست و سوم بهمن 1388 و ساعت 22:48 |

ترجمه Lincoln’s Autobiography

من دوازده فوريه 1809 در كنتاكي شهرستان هاردين متولد شدم . پدر ومادرم در ويرجينيا متولد شده بودند از يك خانواده ناشناخته طبقه دوم ، شايد بهتر است كه بگويم مادرم كه از خانواده اي به نام هنكس بود زماني كه من ده ساله بودم مرد . از همان خانواده هايي كه اكنون در ناحيه هاي آدمز و مكن در الينويز ساكن هستند جد پدري من  آبرهام لينكلن در حدود سالهاي 1681 يا 1782 از ويرجينيا به كنتاكي مهاجرت كرد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در جمعه بیست و سوم بهمن 1388 و ساعت 22:46 |

                        ترجمه  The One Day War

   جنگ يک روزه

سلام! صبح بخير هموطنان آمريکايي! به برنامه جنگ يک روزه خوش آمديد. شبکه تلويزيوني

WCDW گزارش مستقيم اين روز بسيار مهمِ تاريخ آمريکا را به سمع و نظرتان خواهد

رساند


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 21:23 |

                         ترجمه  The Third Level

    طبقه سوّم

- رؤساي راه آهن مركزی نيويورك و نيويورك يعني نيوهون و هارتفورد[1]. بالاي يك مشت

جدول زماني حرکت قطار قسم مي خوردند كه تنها دو طبقه وجود دارد . امّا من مي گويم

سه تا است ،‌ چون من در طبقه سوّم ايستگاه بزرگ مركزي بودم el


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 21:17 |
ترجمه  The Last Leaf

آخرین برگ

در بخش غربی میدان واشنگتن در شهر نیویورک و در ناحیه ای کوچک، خیابان ها شکلی نامنظم و درهم و برهم دارند. این خیابان ها چندین بار یکدیگر را قطع کرده اند و به همین خاطر باریکه هایی در بین شان پدید آمده که بدان ها "محله" میگویند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 21:13 |
ترجمه   The Corn Planting

ذرت‌کاري نوشته

شروود اندرسن

مزرعه‌داراني که براي فروش محصولاتشان به شهرمان مي‌آيند، بخشي از زندگي شهري را

تشکيل مي‌دهند. شنبه‌ها روز شلوغي است. بيشتر وقت‌ها، بچه‌ها به دبيرستان شهر

مي‌آيند
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 21:10 |
ترجمه   Thank You, Ma’m

ممنون، خانم

لنگستن هيوز

زن درشتي بود که توي کيف گنده‌اش همه چيز پيدا مي‌شد، از شير مرغ گرفته تا جان

آدميزاد، و آن را از بندِ درازش روي شانه مي‌انداخت. حدوداً ساعت يازده شب، تک و


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 21:7 |

                                    ترجمه   A Day’s Wait

يک روز انتظار

ارنست همينگوي

هنوز از تخت بيرون نيامده بوديم که به اتاق آمد تا پنجره‌ها را ببندد. احساس کردم

مريض حال است. مي‌لرزيد و رنگش پريده بود، و طوري قدم برمي‌داشت که انگار راه رفتن

برايش سخت است. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حشمت اله فرهادی در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 21:1 |


Powered By
BLOGFA.COM